رویارویی احزاب کرد با نظم سیاسی نوین بین المللي
صباح مفیدی
«جهانی ميبینم با مرزهای باز، تجارت آزاد و مهم تر از همه، با ذهنهاي باز.... و جهانی ميبینم که دموکراسی در آن ادامه ميیابد، دوستان تازه ای ميجوید و دشمنان قدیم را با خود همراه ميکند..... »1
جرج بوش (پدر)
چکیده:
نوشتۀ حاضر با نگاهی رئالیستی، به تحول در احزاب کردی تحت تأثیر نظم نوین سیاسی و بررسی نحوۀ رویارویی آنها با نظم سیاسی نوین در نظام بین الملل و تحولات ایجاد شده در سطح بین المللی بخصوص گذر از نظام دوقطبی به سوی یک نظام تک-چند قطبی اختصاص یافته است. در همین راستا در بخش نخست و تئوریک به گفتمان نظم نوين جهانی، انواع آن و تحولات اتفاق افتاده تحت تأثیر آن و در بخشهای بعدی به تأثیر این تحولات بر کردستان و موضع گیری و جهت گیری احزاب عمدۀ کرد در سه بخش از کردستان یعنی؛ پارت دموکرات کردستان عراق، حزب دموکرات کردستان ایران، اتحادیۀ میهنی كردستان عراق، کومله- سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ايران و حزب کارگران کردستان ترکیه نسبت به این نظم نوین سیاسی، پرداخته شده است.
مقدمه:
از اواخر قرن بیستم به بعد، به طور جدي صحبت از نظم نوین جهانی و تأثیرات مختلف آن آغاز گرديده است. در اینکه آیا چنین نظميرخ داده یا نه نظرات متفاوت است، اما تحولات عینی ای که در سطح جهانی رخ داده است هرچند با تساهل نشان از چنین نظميرا دارد به خصوص که به لحاظ سیاسی در سطح روابط بین الملل این نظم بیشتر مصداق یافته است. این تحولات تقریباً فضای بین المللی را دگرگون ساخته است و چشم انداز نوینی را در برابر کشورها و سازمانهای مختلف فرادولتی و فرو دولتی ايجاد كرده و آنها را تحت تأثیر قرار داده است.
به تبع، کردستان و کشورهایی که بخشهایی از آن را تحت سلطه دارند نيز، نتوانستهاند خارج از موجهای چنین تحولاتی باشند و حتی بیشتر از خیلی از کشورهای دیگر تحت تأثیر قرار گرفته اند. طبیعتاً تحت تأثیر نظم نوین ارتباطاتی در دنیا، مردم اکثر کشورها با دسترسی به اطلاعات و آگاهیهای کافی بیشتر آگاه شده و از سلطۀ تجویزات دولتها و جامعه پذیری سیاسی آنها به نحوی درآمده اند و ملل گوناگون نیز کانالهائی برای اعتراض به دولتها و بازتاب خواستههایشان در نظام بین المللی کسب کرده اند، و از سوی دیگر با پیدایش نظم جدید سیاسی و نیز توجه سازمانهای بین المللی به داخل کشورها و سطوح فرو دولتی، برای ملل تحت ستم نیز زمینههای بهتری برای فعالیت در راستای خواستهها و کسب حقوق ملي آنها فراهم گردیده است. حال با توجه به تاثیرات عمده این تحولات بین المللی و احتمالا نظم نوین جهانی این پرسش مطرح میگردد که در کردستان با سابقه بیش از یک قرن جنبش ملی و واقع شدن در یکی از بحرانی ترین نقاط دنیا یعنی خاورمیانه چه تحولاتی رخ داده است؟ و با توجه به محوریت بحث ما عملکرد احزاب کرد چگونه بوده است و این احزاب به عنوان سازمانهای عمده و مهم یک ملت فاقد دولت، برای بهره برداری از فرصتهای پیش آمده و همخوانی با تحولات ایجاد شده در نظام بین المللی چه اقداماتی انجام داده اند؟ آیا به درستی و واقع بینانه با تحولات جهانی رویارو شده اند یا نه.
لازم به ذکر است که چنین نوشتههایی که با نگاهی سیاسی به تحولات مينگرند در کنار مباحث و نوشتههای زیاد سالهای اخیر در مورد جهانی شدن و تأثيرات آن بر ملل و قومیتهای مختلف، در کشورهای چند ملیتی و جوامع چند گانه و برای بهره برداری از فضای پیش آمده در راستای درک واقعیات و همزیستی بهتر، حائز اهمیت هستند. علاوه بر این بررسی احزاب و سازمانهای مختلف ملل تحت ستم و معارض با دولتها و موضع گیریهای مختلف آنها در برابر تحولات نظام بین المللی هر چه بیشتر به غنی شدن ادبیات سیاسی چنین مباحثی کمک خواهد کرد و در شناخت بهتر ماهیت و اهداف آنها که به عنوان سازمانهای فرودولتی در نظم نوین تا حدودی مورد توجه واقع شده اند و به نحوی نمایندگان بخشهای گوناگون مردم در داخل کشورها هستند و خواستار مداخلات حقوق بشرانه در کشورهایشان ميباشند، موثر خواهد بود.
در همین راستا، در نوشته حاضر در بخشهای مختلف، ضمن نگاهی مختصر به گفتمان نظم نوین جهانی، نظم سیاسی نوین بین المللي، نظام تک-چند قطبی و هژمونی آمریکا، دولتها، تحولات ناشی از نظم نوین و توجه به سطوح فرودولتی به عنوان بخشهای تئوریک که لازم مينمودند، به تحولات سیاسی در کردستان تحت تاثیر نظم نوین جهانی پرداخته شده است. به همین دلیل با توجه به اینکه در کردستان دولتی شکل نگرفته که بتواند در سطح بین المللی نقش آفرینی کند و حکومت خودمختار کردستان جنوبي هم خود محصول نظم نوین، فعالیت و مبارزه احزاب کرد بوده است، و نیز در دیگر بخشهای کردستان هم چنین حکومتی شکل نگرفته، محوریت بحث را به احزاب کرد از جمله پنج حزب عمده کردستان؛ پارت دموکرات کردستان عراق(پدک)، حزب دموکرات کردستان ایران(حدکا)، اتحادیه میهنی کردستان عراق(ینک)، کومهله- سازمان زحمتکشان کردستان ایران(سازکا) و حزب کارگران کردستان ترکیه(پ ک ک)که در واقع همچون بازیگرانی نقش آفرینی داشته اند و مورد توجه قدرتها و نظام بین المللی هم بوده اند، اختصاص داده ایم.
گفتمان نظم نوین جهانی
در ادبیات مباحث مربوط به نظمهای جهانی بر اساس ساختارهای مختلف معمولا از نظمهای بین المللی مختلف سیاسی، اقتصادی، ارتباطای و ... که در مقاطع مختلف تاریخ نظام بینالملل دیده شدهاند، نام ميبرند. ساختارهای نظم جهان اغلب پیچیده و زود گذر هستند. نهادها و ساختارهای حاصل از آن در هر لحظه متحول ميشوند. به همین جهت از زواياي مختلف نیز به نظمهای جهانی نگريسته شده و در همین راستا هم گفتمان نظم نوین جهانی از دیدگاههای مختلف مورد بحث قرار گرفته است.
لازم به ذکر است که «گفتمان نظام نوین جهانی»(New World Order Discourse) چندان هم تازه نیست؛ به گونه ای که آثار مختلفی در این زمینه نگاشته شده است که از آن جمله ميتوان به کتاب «نظم نوین من»(My New Order)هیتلر به سال 1941 اشاره کرد. مبادی نظری این گفتمان را به طور مشخص باید در چهار نظریه قدیميتر؛ واقع گرائی، لیبرالیسم، ماتریالیسم، و «جماعت گرائی»(Communitarianism)سراغ گرفت. اگر چه هر یک از گفتمانهای فوق الذکر دارای امتیازات ویژه خاص خود هستند، اما چنین به نظر ميرسد که در سطح روابط بین الملل آمیزه ای از این گفتمانها عملا مورد توجه بوده است. به عبارت دیگر اصطلاح «نظم نوین جهانی» دارای طیف متنوعی از معانی بوده که هریک از مفاهیم مختلف تلقی خاصی داشته اند. مثلا در سال 1973 و همزمان با تلاش کشورهای کوچک صادرکننده نفت جهت دست یابی به منافع مشترکشان، شاهد طرح الگوی تازه آنها برای نظم نوین اقتصادی ایشان ميباشیم که در آن امنیت به بهبود جایگاه این کشورها در روابطشان با کشورهای پیشرفته مصرف کننده، تعریف ميشد. درسال بعد 1974 – گروه«77» را داریم که در سازمان ملل حرکت تازه ای را برای ایجاد نظم نوین اقتصادی آغاز مينمایند که در آن امنیت به مثابه حاکمیت روند بهبود وضعیت کشورهای کمتر توسعه یافته، ارزیابی ميگردد. به همین ترتیب «یونسکو» دیده ميشود که با نفوذ به ورای گفتمانهای موجود و طرح «نظم نوین اطلاعاتی و ارتباطاتی در گستره جهانی» در واقع از ضرورت برقراری توازن تازه ای در حوزه اطلاعات و ارتباطات سخن ميگوید؛ توازنی که بدون وجود آن «وضعیت امن» اساسا معنا نميیابد. در عرصه عملی نیز شاهد کاربرد اصطلاح نظام نوین جهانی از سوی رییس جمهور سابق آمریکا بوش پدر ميباشیم که غرض از آن بسیج بین المللی امکانات جهت مقابله با صدام حسین بود. بوش از این مفهوم در جریان جنگ خلیج در91 -1990 بیشترین بهره را برد. معنای امنیتی این گفتمان در آن زمان، ایجاد یک رژیم حقوقی تازه تحت نظر سازمان ملل متحد با فرماندهی کشورهای اصلی شورای امنیت بود که امکان بهره مندی از توانمندی کلیه کشورها را در جهت مقابله با تهدیدات جهانی داشته باشد.2
هر چند جستجوی پیگیر در سراسر چهار دهه اخیر معطوف به یک نظم نوین جهانی بوده است. اما در روابط بین المللی معاصر این جستجو تازگی ندارد. آنچه تازه است، ماهیت یک چنین تقاضایی و مهمتر از آن مشارکت کنندگان آن است. به لحاظ اقتصادي و ارتباطاتي دو دهه پیش، جستجوی نظم نوین اقتصادی بین المللی و نظم نوین جهانی اطلاعات و ارتباطات، نشانه وجود بحث بین المللی در صحن سازمان ملل و سازمانهای تخصصی آن و همین طور سازمانهای غیردولتی به ویژه در زمینه اقتصاد و رسانهها بود. پیشگامان و حامیان این بحث، اعضای جنبش غیر متعهدها و ملل جهان سوم بودند، آنها خواستار سهم عادلانه و منصفانه تری از منابع اقتصادی و ارتباطی دنیا بودند.
بحث نظم نوین جهانی اطلاعات و ارتباطات که در دهه 70 قرن بيستم حاکم بود، دارای جنبههای مهميبود که قدرت و در عین حال ضعف آن را نشان ميداد. بحث مزبور عمدتاً دولت محور و موضوعی مربوط به شمال ـ جنوب بود و ایالات متحده و کشورهای سرمایه داری محور بحثها بودند. یکی از جنبههای عمده بحث، موضوع به اصطلاح معادله متوازن ـ نامتوازن در جریان جهانی اطلاعات بود که بهای فراوانی به تحلیلهای مربوط به ابزارهای تولید و توزیع ميداد.
اما مفهوم نظم نوین جهانی همانطور که اشاره شد در دهه 90 قرن بيستم به طور جدی مورد استفاده قرار گرفت و از سازمان ملل برای ایجاد ائتلافهای جدید و مشروعیت بخشیدن به نظم نوین سیاسی جهانی که در نتیجه دگرگونیهای به وجود آمده در صحنههای اقتصادی و سیاسی جهان شکل گرفته بود، استفاده ميشد. در همين راستا دست کم دو برداشت از نظم نوین جهانی وجود دارد. یکی مفهوم رسميو شایع نظم نوین جهانی است که از جانب ایالات متحده و تعدادی از کشورهای اروپایی صنعتی مطرح ميشود، این نظم جهانی، به دنبال اقتصاد باز کاملاً نامحدود، جهانی شدن اطلاعات به وسیله شرکتهای فراملی بزرگ غربی و ائتلافات نظاميو سیاسی جمعی از دولتها ميباشد. دوم، تقاضای غیررسمی، غیر اعلام نشده و اغلب یأس آلود برای یک نظم نوین جهانی است که به وسیله گروهها، ملل و شهرونداني كه به دليل فقدان منابع و تشتت و اختلافاتي كه ميانشان وجود دارد، اغلب دور از عرصههای تصمیم گیری بوده و از قدرت چانه زنی بالایی برخوردار نیستند.3
در مقابل برداشت اول، تحلیل مارکسیستی متعارف تاکید ميکند که سرمایه داری ، به عنوان نظمياجتماعی، منطق توسعه طلبانه بیمار گونه ای دارد؛ زیرا برای حفظ منابع سرمایه باید بطور مداوم از بازارهای جدید بهره کشی کند. سرمایه داری ملی باید برای بقای خود مدام دامنه جغرافیایی روابط اجتماعی مبتنی بر سرمایه داری را گسترش دهد. تاریخ نظم جهانی مدرن عبارت است از تاریخ قدرتهای سرمایه داری غربی که جهان را به مناطق اقتصادی انحصاری تقسیم و باز تقسیم ميکنند. ميگویند که امروزه امپریالیسم شکل جدیدی پیدا کرده، زیرا امپراطوریهای ظاهری جای خود را به مکانیسمهای جدید کنترل و نظارت چند جانبه، از جمله گروه هفت، یعنی هفت کشور عمده صنعتی (کانادا، فرانسه، آلمان، ایتالیا، ژاپن، انگلستان و آمریکا)، و بانک جهانی داده اند. بسیاری از مارکسیستها دوره کنونی را نه عصر جهانی شدن بلکه حالت جدیدی از امپریالسیم غربی ميدانند که تحت سلطه نیازها و مقتضیات تامین سرمایه در دولتهای اصلی سرمایه داری جهان قرار دارند.4
اما در كنار اينها، تفسير جهاني گرايي قابل ملاحظه است که در قلب آن برداشتی از تغییر جهانی قرار دارد که شامل دگرگونی شدید اصول سازماندهی زندگی اجتماعی و نظام جهانی است. در متون جهانی گرا سه جنبه از این امر را ميتوان شناخت: دگرگونی الگوهای سنتی سازماندهی اجتماعی ـ اقتصادی، دگرگونی الگوهای سنتی مبتنی بر اصل ارضی و دگرگونی حالتهای جدیدی از سازماندهی اجتماعی فراملی، به طور مثال شبکههای تولیدی جهانی، وجود شبکههای تروریستی، و نظامهای نظارتی، را ممکن ميسازد، و در همان زمان، جوامع موجود در مکانهای خاص را نسبت به شرایط یا تحولات جهانی آسیب پذیر ميکند. این همان نکته ای است که وقایع 11 سپتامبر 2001 و پیامدهایش آن را اثبات ميکنند.
دگرگون شدن زمینه و شرایط تعامل و سازماندهی اجتماعی، شامل بازآرایی رابطه میان قلمرو و فضای اجتماعی ـ اقتصادی و سیاسی است. به عبارتي در حالی که فعالیتهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به طور روزافزونی از مناطق و مرزهای ملی فراتر ميروند، اصل ارضی که پایه و اساس دولت مدرن را تشکیل ميدهد با چالش آشکاری روبرو ميشود. این اصل، تناظر مستقیم میان جامعه، اقتصاد و واحد سیاسی در نوعی قلمرو ملی بسته و مرزبندی شده را مسلم فرض ميکند. ولی نظم نوین جهانی این تناظر را طوری از میان ميبرد که دیگر نميتوان فعالیت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را هم ارز با مرزهای ارضی ملی دانست. این امر بدین معنا نیست که قلمرو و مکان در حال تبدیل شدن به اموری نامربوط هستند، بلکه برعکس، تحت شرایط جهانی شدن معاصر و نظم نوین، بازآفرینی و باز آرایی ميشوند و بدین ترتیب مناطق جهانی و شهرهای جهانی جدیدی پدید ميآید.
در کانون روایت جهانی گرا، دلمشغولی به قدرت دیده ميشود: ابزارها، آرایش، توزیع و تأثیرات آن. با پیدایش نظم نوین افزایش سطح سازماندهی و اعمال قدرت نشان داده ميشود. از این لحاظ، نظم نوین جهانی شامل بازآرایی روابط قدرت میان مناطق جهان و در داخل آنهاست به گونه ای که محلهای کلیدی قدرت و توابع آنها اغلب از یکدیگر فاصله زیادی دارند. جوهره ی قدرت دیگر در اختیار محلهایی نیست که قدرت را بی واسطه تجربه ميکنند. همان طور که بحث درباره ی پیامدهای روابط قدرت برای سیاست و دولت ملی نشان ميدهد، روابط قدرت به طرز عمیقی در پویایی نظم نوين نقش بسته است.5
از سوی دیگر ایده ی سیاست جهانی، تمایزات سنتی میان داخلی/ بین المللی، قلمرویی/ غیر قلمرویی و درون/ بیرون را که در برداشتهای متداول از سیاست بین دولتی و «امر سیاسی» جا افتاده، زیر سئوال ميبرد. این ایده همچنین غنا و پیچیدگی همپیوندیهایی را که از دولتها و جوامع موجود در نظم جهانی فراتر ميرود برجسته ميسازد. افزون بر این، به نظر جهانی گرایان، امروزه سیاست جهانی نه فقط در دلمشغولیهای ژئوپلتیکی سنتی بلکه همچنین در مسائل گوناگون اقتصادی، اجتماعی و بوم شناختی ریشه دارد. آلودگی، موادمخدر، حقوق بشر و تروریسم از جمله مسائل روزافزون سیاست فراملی هستند که با حوزه ی قدرت مبتنی بر قلمرو وصف آراییهای سیاسی موجود مغایرت دارند و حل مؤثر آنها مستلزم همکاری بین المللی است.6
سوای مطالب فوق ارائه نظرياتي همچون «پايان ايدئولوژي»، «پايان تاريخ»، «پايان مدنيت»، و... از سوي متفكران مختلف خود نشان از تحول در نظام بينالمللي و پيدايش نظم نوين جهاني بود. بحث دربارۀ سرشت دگرگونی در تصور جهانی با اقتصاد نئولیبرال وسیاست جامعه مدنی، با اثر مهم دانیل بل، پایان ایدئولوژی (1966)، بازتاب یافت. او در آن زمان ميپنداشت که موفقیت بازسازی پس از جنگ جهانی دوم، پیدایش جامعههای پساصنعتی، رشد طبقه یقه سفیدان، رواج حومه نشینی، ظهور علم اجتماعی مبتنی بر روش رفتارگرایی، با زبان فرضیهها، تابعها و متغییرها و سرمشقها و نمونههای آن، نشانه ی فرارسیدن دوران تازه ای است. نازیسم، فاشیسم، و «چپ» یا سقوط کرده یا ناکارآمد از کار درآمده است. دوران «پایان ایدئولوژی» فرارسیده است. به قول دانیل بل، این دوران نو به زبان روشنفکرانه، دفتر دورانی را ميبندد، یعنی دفتر دوران فرمول «ساده انگارانه حرکت و چپ، برای دگرگونی اجتماعی را». همچنين بسیار شبیه به نگرش بل، فرانسيس فوكوياما چنين فرض كرد که پایان جنگ سرد پایان یک دوران است. او در رسالهی «پایان تاریخ» ویژگیهای این نگرش را نشان داده است و فوکویاما استدلال ميکند که سرمایه داری و سیاست لیبرال کثرت گرا، که بر دیالکتیک تاریخ غلبه یافته بود، به خود تاریخ پایان داد. در چنین وضعیتی، «جهان گیری دموکراسی لیبرال غربی را به عنوان آخرین صورت حکومت بشری به چشم دیدیم». سپس در کتاب «پایان تاریخ و آخرین انسان»، این گونه استدلال ميکند که دموکراسی لیبرال غربی به این سمت ميرفت که آخرین ایمان بشریت به صورت کل باشد: «فرایندی بنیادی در جریان است که الگوی مشترک تطور گرایانه ای را بر همه ی جوامع بشری تحمیل ميکند ـ به طور خلاصه چیزی شبیه تاریخ عموميبشر در مسیر دموکراسی لیبرال». از سوی دیگر «پایان مدنیت» سرمشق و نمونه دیگری بود که مطرح شد. رابرت گپلن، ساموئلهانتینگتن، و فرید زکریا این سرمشق و نمونه را بسط دادند. زکریا گفت که این سرمشق و نمونه سبب پیدایش واحدهای سیاسی بسیاری شده است که چون روندها و نهادهای دموکراتیک را به کار ميگیرند، دموکراسی تلقی ميشوند، اما در استفاده از نظام ارزشی بنیادی که حقوق بشر و آزادی فردی را تضمین ميکند ناتوانند.7
به هر حال ادبیات مباحث مربوط به نظم نوین جهانی به حد کافی گسترده است، اما آنچه در اینجا و باتوجه به محوریت بحث، بیشتر مورد توجه هست و عمده ترین و مهمترین این بحثها به شمار ميروند مباحث مربوط به مسائل سیاسی و بخصوص در زمینه روابط بین المللی ميباشد که به آن ميپردازیم.
نظم سیاسی نوین بین المللي
در روابط بينالمللي، واحد و مبنا دولت(State) ميباشد و در واقع براساس تحول در شاخصههاي دولت و نظريات مختلف در مورد آن، تعاملات دولتها با هم، حاكميت آنها و نيز ميزان قدرت آنها در عرصه بينالمللي است كه صحبت از نظم نوين سياسي ميشود. در نظريات روابط بین الملل، واقع گرایان بیشتر به دو سطح تحلیل (فرد و دولت) توجه ميکردند در حالیکه از نظر والتر از نئو واقع گرایان، سطح سومينیز وجود دارد که از آن به تصویر سوم (third image) تعبیر ميکند. به نظر او آنچه اهمیت دارد ساختار است که منظور ماهیت قدرت، توزیع قدرت، نوع و تعداد بازیگران است. اینکه قدرت دارای ماهیت سخت افزاری است یا نرم افزاری، چگونه بین بازیگران نظام بین الملل و مناطق و بین قدرتهای بزرگ تقسیم شده است. اینجاست که برخی نظام بین الملل را تک قطبی و برخی دوقطبی و ممکنه چندقطبی بدانند. و نیز اینکه چند بازیگر و چه نوع بازیگرانی در سطح بین الملل داریم؛ سازمانهای بین المللی، دولتی، فرودولتی مثل NGOها، یا منطقهای.
در نظرات واقعگرایی گذشته حاکمیت دولت هم تام بود (کامل و عدم تغییر) و هم مطلق بود یعنی در همه عرصهها (فرهنگی و ...) دخالت داشت و همچنین غیرقابل تفکیک بود یعنی سیاست سفلی و علیا از هم جدا نبود. این را حاکمیت حداکثری (maximalist sovereignt) ميگفتند. نهادهای بین المللی نميتوانستند به نقض حقوق بشر در داخل کشورها اعتراض کنند. اما بعدها با نظریات لیبرالیستی نگاه به حاکمیت، حداقلی (minimalist) شد. حاکمیت هم نسبی شد هم مذاکرهای یعنی کشورها پذیرفتند برای کسب برخی امتیازات از قسمتی از حاکمیت خود دست بکشند. به عبارت دیگر دولت، دولت ناظر يا داور میشود نه دولت مجری و به اصطلاح ایفا کننده نقش. در اینجاست که بازیگران غیردولتی هم در حاکمیت دخیل میشوند و بنابراین حاکمیت دیگر تنها اختصاص به دولت ندارد، دیپلماسی دیگر فقط دولتی نیست، دیپلماسی غیردولتی هم وجود دارد یعنی دیپلماسی دوگانه مردم و دولت (Tract II diplomacy). به عبارتی به تدریج نظام بین الملل از يك نظم وستفالی به سوي نظام پسا وستفالی حرکت ميکند. از 1848 تا دهه 1990 نظم وستفالی بود. در این دهه ابتدا در جنگ با عراق در 1991 از حقوق کردها در شمال این کشور و بعداً در 1997 در جنگ کوزوو جامعه بین المللی برای احقاق حقوق ملتها، دولتها را تنبه کرده و از ملتها حمایت کردند، که به نظم پساوستفالی انجامید. در نظام پساوستفالی دخالت بشر دوستانه و حاکمیت ملتها اهمیت یافت و به وفاداری فرودولتي توجه شد. لذا حاکمیت هم جنبه فرادولتي (مثل اتحادیه اروپا) هم جنبه فرو دولتي (کردها در عراق) و هم جنبه دولتي یعنی 3 بعد پیدا کرد.
بحث دیگر در رابطه با نظم سیاسی نوین، نوع نظام بین الملی است. در نظریه سیستمها که برآمده از نظریه واقع گرایان است سیستم بین الملل حاصل تعامل بین بازیگران با توجه به مقتضیات محیطی یا روندهای بین المللی است. از جمله نظریه پردازان مرتون کاپلان (Morton Kaplan) معتقد است که 6 نوع نظام بین الملل هست. یکی نظام بین المللی چند قطبی (سیستم موازنه قوی) که بیشتر در قرن 19 مصداق داشته این سیستم بر 2 نوع است. یا 2 بلوک متوازن از قدرت هست که ممکن است تعداد بازیگران زوج باشد مثل اتحاد مثلث در برابر اتفاق مثلث و یا موازنه مبتنی بر نقش بالانسر یا قدرت ایجاد کننده موازنه باشد مثل انگلستان که در سالهای 1814 تا 1914 به عنوان قدرت برقرار کننده موازنه بود. هر زمان که احساس ميکرد که کفه ترازو به نفع یکی از 2 جبهه قدرت سنگینی کرده با حمایت از جناح ضعیف تر سعی ميکرد تعادل نسبی قوا برقرار کند. نوع دوم نظام بین الملل، نظام دو قطبی متصلب (tight Bipolar system) یعنی نظاميکه دو قطب قدرت در آن حاکم است و بازیگران ضعیف موظفند در یکی از دو بلوک حضور داشته باشند این سیستم تا به حال ایجاد نشده است. نوع سوم، دو قطبی منعطف است که علاوه بر دو بلوک قدرت، یک بازیگر فراملی مانند سازمان ملل و مجموعه ای از بازیگران غیربلوکی مثل جنبش عدم تعهد وجود دارد. که در دوران جنگ سرد بود. نوع چهارم نظام بین الملل نظام سلسله مراتبی است که در آن یک قدرت مسلط حاکمیت دارد که به آن نظام تک قطبی هم گفته ميشود و خود بر دو قسم است یا سلسله مراتبی دستوری یعنی سایر بازیگران تابع قدرت هژمون هستند یا غیردستوری یعنی قدرت هژمون به صورت دمکراتیک عمل ميکند و سعی ميکند نظرات خود را با جلب رضایت سایر بازیگران اعمال کند که بعد از جنگ سرد تحقق یافته است. نوع پنجم نظام عالمگیر (universal) است که همه بازیگران تابع یک سیستم فراملی هستند یک بازیگر فوق ملی مثل سازمان ملل به همه ی بازیگران دستور ميدهد و در این سیستم اعتبار و پرستیژ در اجرای قواعد و هنجارهایی است که این سیستم ارائه ميکند. در این سیستم منافع جهانی بر ملی حاکمیت دارد و حق عدول و تخطی از هنجارهای این سازمان فوق ملی وجود ندارد. نوع ششم نظام بین الملل، نظام با وتوی واحدهاست (unit veto system) یعنی هر یک از بازیگران در صدد افزایش قابلیتهای نظاميخویش برميآید و نوعی مسابقه ی تسلیحاتی و نوعی ترس و وحشت از تهاجم غافلگیرانه سایر بازیگران وجود دارد.
ریچارد روز کرانس (Richard rosecrance) معتقد است که مدلهای کاپلان مدلهای ساده انگارانه است که با هیچ یک از نظامهای بین المللی تطابق ندارد چرا که واقعیت نظام بین الملل پیچیده و غیرقابل ساده سازی است. او به ترکیب این سیستمها اعتقاد دارد از این رو معتقد است که در اواخر نظام دوقطبی منعطف شکل جدیدی از نظام بین الملل بنام دوچندقطبی بروز کرده است (bi- multi polar system). یعنی آمریکا و شوروی در رأس، و قدرتهای چون چین، آلمان، انگلیس، فرانسه و ژاپن در رده ی دوم قدرت بودند. اما در عین حال بر نظام بین الملل و قواعد آن تأثیر ميگذاشتند. همچنین پس از فروپاشی شوروی نظام بین الملل به تک چندقطبی (uni – multi polar system) تبدیل شده که یک قدرت هژمون با چندین قدرت عمده مثل اتحادیه ی اروپا روسیه، چین و ژاپن همزیستی و تعامل دارد و سایر قدرتها با هژمون مخالفت عملی نميکنند و بیشتر مخالفتها اگر هست لفظی است نه عملی و سیاست هم تکمیلی (complementarity) است.
علاوه بر این نظرات، عده ای معتقدند که بعد از 11 سپتامبر نظام بین الملل به هیأت مدیره جهانی تبدیل شده یعنی هر یک از کشورها دارای سهام هستند. مثلاً امریکا 50 سهم، اروپا 20 سهم، روسیه 15 سهم، چین 10 سهم و ژاپن 5 سهم دارند. در اینجا نیز یکی از سهامداران که آمریکا باشد سهامدار عمده است و دیگران باعث اختلال در چنین شرکتی نميشوند. بنابراين با توجه به اهميت ايالات متحده به عنوان هژمون نظام بينالمللي و نيز اهميت دولتها در عرصه بينالمللي و در همان حال توجه به سطوح فرودولتي، كه به نحوي با مسائل كردستان در ارتباط هستند به اين موارد نيز ميپردازيم:
1- نظام تک ـ چندقطبی و هژمونی آمریکا
زنجیره رویدادهای اواخر قرن بيستم در تحولات جهاني نقاط عطفی بودند که اکثراً در 1989 اتفاق افتادند؛ فروریختن دیوار برلین، قطع شدن کمکهای اتحاد شوروی به کوبا و... . به گفتهی برخیها نخستین رویداد، نقطه پایان جهان دوقطبی بود. همچنین از فروپاشی اتحاد شوروی، و پیدایش اینترنت هم به لحاظ نمادین، به عنوان شاخصهای اصلی آفرینشي نوبنیاد یاد شده است. 9
«جهان دو قطبی» به تشکیلات جهان از پایان جنگ جهانی دوم (45-1939) تا فروپاشی اتحاد شوروی اشاره دارد. جهان، در میان نیروهای متفق و کشورهای غیر کمونیست به رهبری ایالات متحده امریکا، که ناتو نماد آنها بود، و کشورهای کمونیستی به رهبری اتحاد شوروی، که پیمان ورشو نمادشان بود، تقسیم شده بود.10 با پایان جنگ سرد، برخی صدای پیروزی لیبرالیسم از رهگذر دمکراسی و کاپیتالیسم را اعلام کردند. سقوط سیستم سوسیالیستی و بی اهمیت بودن آلترناتیوهای دیگر، سیستم جهانی نوباوه ای مبنی بر اقتصاد لیبرال به وجود آورده است. این روند اخیر، با دوران پس از جنگ جهانی دوم قابل مقایسه است؛ یعنی هنگاميکه ایالات متحده به منظور گسترش آرمانهای دموکراتیک و سرمایه داریوش در اروپا و ژاپن، از طریق طرح مارشال کمکهای توسعه ای را به این کشورها ارائه کرد؛ این کمک مالی با رشد نهادهای بین المللی نظیر صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و... تکمیل گردید. این اخلاق توسعه سپس به منظور مقابله با تهدیدات شوروی، در خصوص جهان سوم نیز به کار گرفته شد و این امر منجر به تأکید فراوان بر نوسازی، غربی سازی و صنعتی سازی ـ تا حدودی الگوی مسلط توسعه ـ گرديد هر چند در اواخر 1960 و 1970 با پیدایش نهضت عدم تعهد و گروه 77 که حقوق سیاسی و اقتصادی فردیشان را برای استقلال و برابری در آن سیستم طلب ميکردند، فرصت کوتاهی حاصل گردید، اما این جنبشهای آلترناتیو در دهه بعد ناپدید شدند. ظهور الگوی مسلط تا حدود زیادی حقیقت داشت.11 به نظر برخی مثل نوام چامسکی هنگاميکه اروپا و ژاپن از ویرانی پس از جنگ بهبود یافتند، نظم جهانی به الگویی 3 قطبی تبدیل گردید. اما با اینکه چالشهای تازه ای مانند رقابت اروپاییها و آسیای شرقی در آمریکای جنوبی پدیدآمده بود، آمریکا هم چنان نقش مسلط خود را حفظ کرد. به نظر او دولتهای کمونیستی خارج از این نظام جهانی قرار داشتند که چین در دهه 1970 مجدداً در آن ادغام گردید و رکود اقتصادی شوروی هم از دهه 1960 آغاز شد.12
این روند به سوی «نظم نوین جهانی» ادامه یافت تا جایی که جرج بوش، رئیس جمهور سابق آمریکا، در 11 سپتامبر 1990 /21 شهریور 1369 پیش از نشست مشترک کنگره آمریکا، اعلام کرد که «نظم نوین جهانی» برقرار شده است.13 در این نظم نوین، در نظام بین الملل دیگر آمریکا به تنهایی هژمون بود. نظم بین المللی موجود پیش از هر چیز از طریق کنشهای قوی ترین دولتها از نظر اقتصادی و نظاميو به کمک کارگزاران آنها ایجاد ميشود. بنابراین، ميگویند که بین المللی شدن روابط اقتصادی یا سیاسی مشروط به سیاستها و اولویتهای قدرتهای بزرگ امروز است زیرا فقط آنها هستند که از توانایی نظاميو اقتصادی کافی جهت ایجاد و حفظ شرایط لازم برای نوعی نظم باز (نئولیبرالی) بین المللی برخوردارند. مطابق این استدلال، بدون اعمال سلطه آمریکا، نظم جهانی لیبرالی موجود، که پایه و اساس افزایش اخیر وابستگی متقابل بین المللی را تشکیل ميدهد، قادر به ادامه حیات نیست. تا جایی که برخی اظهار داشته اند که جهانی شدن، چندان چیزی بیش از آمریکایی شدن یا امپریالیسم غربی نیست، هر چند جهانی گرایان این ادعا را رد ميکنند.14
ایالات متحده آمریکا در پی فروپاشی اتحاد شوروی سابق، هم اینک تنها ابرقدرت جهان است. چنین وضعیتی، پیشرفتهای بسیاری از جمله اقتصادی و سیاسی را برای این کشور در پی داشته است که مثالهای از آن را ميتوان به خوبی نشان داد؛ براساس گزارشات موجود این کشور بزرگترین صادرکننده و تولیدکننده سلاح است. مؤسسه مطالعات استراتژیک لندن در گزارشی با عنوان موازنه نظامي1999 تا 2000 اعلام کرد ایالات متحده در طول سالهای 92 تا 98 میلادی 46 تا 55 درصد از صادرات سلاح به کشورهای دیگر جهان را به خود اختصاص داده است. و مثالهای دیگر. 15
در طول دورههای گوناگون کشورهای مختلفی در نظام بین الملل هژمون و یا نظم دهنده و متوازن کننده بوده اند، زمانی هلند، بعداً انگلیس و در دوره معاصر نوبت به آمریکا رسید. هر چند به نظر برخیها هنوز در حال گذار به یک نظم نوین هستیم اما تمام موارد فوق زمینه را برای هژمونی آمریکا به لحاظ سیاسی هم آماده کرده است تا با همراه نمودن دیگر کشورهای قدرتمند، و عدم وجود مخالفتهای عملی با اقداماتش، به نظم دهنده بین المللی تبدیل گردد و حتی برخی اوقات به صورت یکجانبه اقدامات لازم را علیه کشورهایی که این نظم نوین را تهدید ميکنند، انجام دهد و به گسترش دموکراسی و پاک نمودن رسوبات دیکتاتوری، افراطی گرایی و توتالیتاریانیسم و بخصوص تروریسم در دنیا بپردازد. لذا با وجود قدرتهای بزرگ دیگر نظم کنونی به لحاظ سیاسی بیشتر نظاميیک ـ چند قطبی باشد و در چنین شرایطی در اغلب اقدامات سیاسی و موضعگیریهای کشورهای ضعیف تر، و حتی سازمانهای فرو دولتی یک طرف قضیه در واقع در نظر گرفتن و توجه به واکنش آمریکا و حتی جلب رضایت و تا حدودی همراهی با آن ميباشد.
2- دولتها، تحولات ناشی از نظم نوین و توجه به سطوح فرو دولتی
کنفرانس صلح ورسای پس از جنگ جهانی اول، اصل «خودمختاری» را برای واحدهای ملی به ارمغان آورد که متعاقباً در سال 1945 با تأسیس سازمان ملل متحد، تبدیل به یک هنجار گردید که در دوره حیات به اصطلاح «ملت دولتها» نیز از اعتبار تمام برخوردار بود. اما در دو دهه اخیر، تحولاتی رخ داده که این معنا را مورد بازنگری قرارداده است. مهمترین این تحولات فروپاشی برخی از کشورها بوده که در این میان اتحاد جماهیر شوروی جایگاه ویژه ای دارد. ظهور ملتهای تازه که خواهان بهره مندی از اصل «خودمختاری در مقام تصمیم گیری» هستند،16 عملاً فضایی را بوجود آورده که نشان از وجود ملل مختلف و فرهنگهای متنوع در درون دولتها دارد که به عنوان بخشی از مردم و در جهت تحقق دموکراسی یعنی حکومت تمام مردم نه بخش خاصی از آن، خواهان بهره مندی از حق خویش ميباشند و تاکنون از حاکمیت مطلق دولت برای پوشش و سرکوب آنها سوءاستفاده گردیده است.
همانطور كه اشاره شد، از وستفالیا (1648) تا عصر حاضر به نحوی یک نظم جهانی بر مبنای حاکمیت دولتها وجود داشته که در این میان دولت یا دولتهایی پر قدرت هژمون و نظم دهنده بوده اند اما اکنون در نظم نوین سازمانهای بین المللی در داخل کشورها دخالت و حاکمیت دولتها تا حدودی در برخی موارد تضعیف شده و بر این اساس به لحاظ سیاسی نیز نظميدیگر ایجاد شده است. واقعیتها و تحولات سیاسی، اجتماعی جدیدی رخ داد که ناشی از پایان جنگ سرد بود یعنی موضوعاتی مثل تحلیل رفتن دولت که موجب شد نظام بین الملل از حالت وستفالی (westphalian era) به عصر پسا وستفالیایی (Post – westphalian) تغییرکند یا اینکه بحرانهای زیادی مثل جنگهای داخلی ـ منازعات قوميـ پاکسازی نژادی ـ مهاجرتهای غیرقانونی رخ داد که نظریات قدیميپاسخی برای آنها نداشتند یا دموکراتیزه شدن کشورها، مداخلات بشردوستانه، ملاحظات محیط زیستی، یعنی احساس شد که نظام بین الملل در سه عرصه دچار تحول شده: عصر بازیگر (actor) عوامل (factor) حوزهها (sector). در عرصه بازیگران مشاهده شد غیر از دولتها بازیگرانی چون NGOها، فرو دولتی مثل برخی ملل و قومیتها، فرا دولتی مثل اتحادیه اروپا نقش آفرین شدند. در عرصه عوامل به عوامل محیطی، کارکردی ـ فرایندی و زمینه ای (مثل تاریخ و فرهنگ ملتها) بیشتر توجه شد. در مورد حوزهها علاوه بر حوزه اقتصادی به حوزههای اجتماعی، فرهنگی، زیست محیطی توجه شد.17
در نقشه سیاسی، با سقوط اتحاد شوروی، تجزیه یوگسلاوی و حرکت به سمت دنیای جدید، رشد تعداد دولتهای مستقل افزایش چشم گیری یافت. از اروپای مرکزی و شرقی تا قلب آسیای مرکزی ما شاهد ظهور دولتهای جدید هستیم. به علاوه اختلافات قوميدر این مناطق، حاکی از تغییر کلی برداشتها از مفاهیم دولت، استقلال و حاکمیت است. با توجه به اینکه تعلق اجتماعی و قوميرو به گسترش است توجه به سطوح فرودولتی در روابط بین المللی و سطح جهانی مورد توجه واقع شده است. در میان گروههای انسانی مختلفی، که هر فردی از لحاظ ذهنی خود را متعلق به آنها ميداند و از طریق آنها ميتوان او را به صورتی عینی تعریف کرد و جایگاهش را در کل انسانیت مشخص کرد، بنابر شرایط زندگی و نیازهای هر پژوهشی، گاه بر تعلقهای اجتماعی انگشت گذاشته ميشود و گاه بر تعلقهای قومی. ایدئولوژی عموميغالب در قرن نوزدهم به شدت بر طبقات اجتماعی، آگاهی طبقاتی، مبارزات طبقاتی و ... یعنی بر مجموعه ای از مشخصات تأکید ميکرد که اهمیت آنها غیرقابل انکار و ریشه آنها در امر اجتماعی و امر قوميدو مقوله دائميو عام هستند که در همه ی جوامع انسانی وجود دارند و ميتوانند سرچشمه تعارضها، سؤتفاهمها و نابردباریهای مشابهی باشند. بنابراین در عمق زندگي انسانها، همواره این دو دینامیسم قدرتمند، یعنی پویایی اقتصادی ـ اجتماعی از یک سو و پویایی قوميـ فرهنگی از سوی دیگر موثر هستند. 19
بنابراين با سپری شدن عصر جهان دو قطبی و اختلاف ایدئولوژی در چارچوب جنگ سرد، سیستم بین المللی مسیر تازهای یافت. در رأس این تغییرات دو جریان مخالف وجود دارد: رشد ناسیونالیسم و یک جهان گرایی نوظهور. اختلاف در یوگسلاوی سابق میان کرواتها، بوسنیاییها و صربها، تقسیم چکسلواکی به دولتهای چک و اسلواکی، سقوط اتحاد شوروی و به دنبال آن، پیدایی اختلاف قوميدر گرجستان، ارمنستان، آذربایجان، دولتهای حوزه بالتیک و خود روسیه و حتی پافشاری بخشهای مهمياز جمعیت درون اروپای غربی نظیر انگلستان، فرانسه و نروژ برای تصویب تعهدات سیاسی، اقتصادی و نظاميدر قبال جامعه اروپایی همگی نشان از اهمیت یافتن مجدد هویتهای ملی و قوميدارند. در سطح اروپا بسیاری از این اختلافات را ميتوان نتیجه پایان جنگ سرد و تجزیه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سابق دانست. به علاوه پایان جنگ سرد، اختلافات ایدئولوژیکی را که باعث جدایی گروههای اجتماعی مختلف ميشد از میان برد. وحدت مجدد دو آلمان نمونه اعلای این همبستگی ملی است. در سطحی بالاتر، جوامع متفرق شرق و غرب اکنون ميتوانند با آسودگی بیشتر و سوءتفاهم کمتر با یکدیگر متحد شوند. گروههای مذهبی، زبانی و ملی اکنون ميتوانند پیوندهای مشترکی با یکدیگر داشته باشند که قبلاً اختلاف ابرقدرتها مانع از آن ميشد. برای نمونه اساساً دیوار برلین یک مانع فرهنگی و در عین حال ایدئولوژیکی بود. 20
پیش فرضهای فلسفی عصر وستفالی بر منافع صرف ملی و تفوق مصلحت دولت متکی است یعنی منافع و نیازهای کشور از امتیازات مهم ترین گروههایش بالاتر است. جهان گستری مرحله ی تازه ای را که بر «شیوه تولید اطلاعات» مبتنی است، در تمدن بشری آغاز کرده است. این شیوه، برخلاف شیوه تولید صنعتی که یک جهان صنعتی مبتنی بر تجدد را ایحاد کرد، ظاهراً به سمت جهان تناقض نمای «یک تمدن ـ تمدنهای بسیار» میل ميکند، جهانی که در آن در خصوص مفروضات بسیاری اشتراک نظر هست، اما هر یک از مفروضات جلوههای گوناگون پیدا ميکند. این جهان نو، اگر چه کل بشر را فرا ميگیرد، اما به فرهنگهای مختلف هم مجال ميدهد تا موازنه ی خود را با آن و درون آن، برقرار سازند. داد و ستد عناصر گوناگون این تمدن جهانی، به درکی پیچیده، تحمل و مدارا، و مهم تر از آن، به بزرگداشت همگانی آینده، یا به گفته واکر به بزرگداشت «یک جهان، جهانهای بسیار» نیازمند است. این جهان تازه، برخلاف تمدن صنعتی که کم و بیش بر روایت غربی از تجدد متکی بود، به «روایتهای بسیار» مجال بروز ميدهد و تمدنی را به بار مينشاند که از میان آن بسیاری ميتوانند بشکفند.21
در نظام دولتی، مصلحت دولت بر حسب منافع مادی تعریف، و سازش و توازن منافع و قدرت ممکن شمرده شد، در حالی که در این نظام فرهنگ و تمدن با جهان ارزشها وابسته شده، جهانی که سازش در آن، اگر ناممکن نباشد، دشوار است. جهان گستری در دوره ی پساجنگ سرد فقط به مرحله ای از برخورد در حال تداوم تمدنها دلالت دارد، مرحله ای که هویتهای قوميو دینی در آن منافع را تعریف ميکنند. در دنیای وستفالی، در قلمرو عموميبازیگری از آن واحدهایی است که از استقلال و حاکمیت برخوردارند. اما نظم نوين و حاكميت بينالمللي به معناي ارادهي جمعي قدرتهاي بزرگ بود كه با مفاهيمي چون «بازي بزرگ» و «سياست قدرت» بيان ميشد. اما نظم نوين و جهان گستری تکثر بازیگران را باب کرده اند. حاکمیت دیگر به معنای ویژگی درجه اول مناسبات بین المللی نیست. مرزها معنای سنتی خود را از دست داده اند. دادستان دادگاه بین الملی کیفری برای یوگسلاوی، روز پنج شنبه 27 مه 1999، گروه حاکم بر کشور را با استناد به بند 18 کیفر خواست دادگاه به نقض «قوانین یا عرف» جنگ محکوم کرد. این تصمیم تاریخی و، از جهاتی نامعمول، بسیار مهم است. لوئیس آربور، قاضی کانادایی و دادستان کل جنایات جنگ، نه تنها اسلوبودان میلوسویچ رئیس جمهور وقت یوگسلاوی، بلکه چهار عضو دیگر هیأت حاکم بلگراد را به ارتکاب جنایت علیه بشریت، به ویژه 340 قربانی کوزوویی آلبانیایی تبار در منازعات قومی، 740000 آواره، و تعقیب و آزار گسترده و برنامه ریزی شده متهم کرد. نمونه جدید این قضيه حکم اعدام صدام بخاطر جنایتهایی که بر علیه کردها و شیعیان عراق انجام داده ميباشد. بنابراين دولت از حرمتی که برخوردار بود دیگر بهره مند نیست. معیارهای سلوک مناسب را دیگر دولتها وضع نميکنند.22 به قول سمیرامین، یک استراتژی سیاسی عموميبرای مدیریت جهانی وجود دارد، هدف اين استراتژي پراكندن حداكثر نيروهاي بالقوه ضدسيستمي با تكيه بر درهم نورديدن شكل دولتي سازمان دادن جامعه است. مسئله هویت همبودی، قوميو مذهبی و غیره بنابر واقعیتهای موجود مسئله مرکزی عصر ما است. اصل و قاعده دموکراسی پایه که مستلزم احترام واقعی به دگرگونی ملی، قومی، مذهبی، فرهنگی و ایدئولوژیک است، نقض آنها را تحمل نميکند. تنوع نميتواند به نحو دیگری جز با پراتیک واقعی دموکراسی هدایت شود. با نبود این پراتیک به حتم این تنوع به ابزاری تبدیل ميشود که مخالف آن ميتواند از آن برای هدفهای خاص خود استفاده کند.23
اما با وجود تمام این تحولات هنوز در صحنه بین المللی دولتها اهمیت خود را از دست نداده اند، هر چند حاکمیت تام و مطلق آنها باقی نمانده است. این تحولات نه به معنی بیاهمیت شدن دولت بلکه به معنی توجه به گروههای سیاسی ـ اجتماعی درون دولتها، حقوق بشر، و حتی تشکیل دولتهای جدید در راستای برابری سیاسی ملتهاست. در نتیجه زمینه بیشتری برای احزاب و سازمانهای گوناگون ملتهای بدون دولت نیز فراهم گردیده و تا حدودی فرصت بهتری برای مانور آنها ایجاد شده است. واقع گرایی، ایده ی تأسیس و حفظ نظم بین المللی به شیوه ای فراتر از منطق سیاست قدرت را زیر سوال ميبرد. نظم بین المللی، نظمياست که به وسیله قوی ترین دولتها به وجود ميآید. این درک، تقویت کننده رویکرد شکاکانه به این دعوی است که در نظام دولتهای برخوردار از حاکمیت مستقل ، همکاری جهانی واقعی و معاهدات قاطع بین المللی امکان پذیر است. برداشت دولت محور از نظم به عنوان نظم بین دولتی، این شکاکیت را تقویت ميکند. دولتها کنشگران اصلی در امور جهانی هستند. تأثیر دیگر کنشگران بر شرایط سیاسی و اقتصادی جهان در چارچوبی به وجود ميآید که به وسیله ی دولتها ساخته ميشود و تحت سلطه ی آنهاست. افزون بر این، نهادهای بین المللی یا بی اثر یا به شدت ناچیز، یعنی فاقد قدرت خودمختار علی، شمرده ميشوند. دولتها اهمیتی بیش از دیگر موجودیتهای سیاسی دارند، و نظم جهانی به طرز تعیین کننده ای به دست قوی ترین دولتها شکل ميگیرد. تا امروز تداوم این ساختارها بسیار بیش تر از هرگونه تحول سیاسی معاصر، معنادار بوده است.24
بنابراین همچنان ضمن حفظ اهمیت دولت در نظم نوین، در نظرات جدید به نقش ملل، سازمانها و احزاب مختلف و ... در نظم جهانی توجه ميشود. که گاميدر راستای دمکراتیزه کردن نهادهایی است که نظم جهانی حاکم را شکل ميدهند. دیدگاههای سنتی درباره ی قدرت در روابط بین الملل آن را در راستای روابط میان دولتها معنا ميکند و قدرت را رابطه بالقوه میان کشورها ميداند. این رهیافت اشکال مختلف قدرت اجتماعی و سطوح مختلف قدرت به عنوان مولفههای زندگی سیاسی و اجتماعی را هم در برنميگیرد. در مقابل نویسندگان حوزه جامعه شناسی تاریخی، تحلیلی تجربی از اشکال مختلف قدرت اجتماعی ارائه داده اند که نظم جهانی را شکل ميدهد. مایکل من در این زمینه چهار سطح قدرت اجتماعی را بیان ميکند. قدرت سیاسی، اقتصادی، ایدئولوژیک و نظامی.25 قدرت سیاسی خود علاوه بر دولت، احزاب سیاسی را نیز در برميگیرد. در همین راستا در احزاب کردی نیز تحت تأثیر نظم نوین و رویارویی با آن و بازتاب تحولات بر آنها، تحولاتی جدی روی داد. اغلب اختلافات ایدئولوژیکی دیگر رنگ باخت و به سوی ناسیونالیسم بیشتر سوق یافتند و پیگیری حقوق ملی از زیر پوشش پارادایمهای مختلف تا حدودی بیرون آمد و این خود ناشی از نظم نوین و از بین رفتن نظم دو قطبی بود که کردستان را به شدت تحت منگنه قرار داده بود.
ادامه دارد ...